پايان سخن ............
دنیا و هر چیزی در آن است چون دریاچه ای و
سبزه زاری است که لذتی بر وجود می افکنند
و کم کم در آن فرو می رویم تا به لذتی آغازین
برسیم ، و تا هنگامی که نا خودآگاه است ما بیشتر
در آن فرو می رویم ،و بیشتر لذت می بریم،
و این دریاچه می ماند و باتلاق و مردابی می شود
اما آنگاه که اجزایش را شناختی و دانستی کیفیتش
را ، باید خود را از آن بیرون بکشی و بسوی شناخت جدیدی
بروی، دوستان خوب آخرین برگ درخت، من نیز
چنین حسی نسبت به وبلاگ پیدا کردم احساس کردم
که دریاچه زیبایی است اما تا همینجا کافی است
زیرا آب اگر یک جا بماند ......
به من اینکار لذت داد و تجربه داد ..اما احساس میکنم
چون کاملا آنرا شناخته ام کم کم به سمت و جهتی ورای
هدف اولیه خواهد رفت .....
ممنونم از همه عزیزانی که به من سر زدند
همیشه ایام موفق و شاد باشید .......
پایان می دهم به وبلاگم با آرزوی عاقبت به خیری همه شما عزیزان
و مزین می کنم به نام حضرت علی (ع ) و امام رضا (ع) با
دو شعر از خودم ...ممنون میشم از نظر همه عزیزان در این آخرین
برگ .......
ای پسر از دست نده هوش را
از پی هر می که برد هوش را
می اگرت باد می ناب باد
می، نکند مست تو را ، آب باد
حرف ز می مقصد و مقصود نیست
آنچه نباشد که دگر بود نیست
بیخودی می که فقط لحظه ایست
مقصد این بازی و این صحنه چیست؟
می ، می حق است و حقیقت پسر
در خطر جان و گذشتن ز سر
گفت اناالحق و به دارش زدند
گفته برخیز به خوابش زدند
می ، چو شود ناب سر دار رفت
جان و تنش از پی دلدار رفت
غسل مرا از می نابم دهید
گفته برخیز به خوابم زنید
یا رب از این حلقه برونم نکن
با دل و دلدار زبونم نکن
ای دل دیوانه کجا می روی؟
جان مرا باز کجا می بری ؟
سرخوش و سرخوش به غزل زیستم
لیک ندانم که کیم کیستم
حرف زدم لیک کسی خانه نیست
حرف من از غصه و افسانه نمیست
حرف حقیقت که دگر قصه نیست
کودک دل مرد شده بچه نیست !!!
حرف من از گوهر دردانه ایست
گوهر د ردانه به هر خانه نیست
صد صدف از تشنگی آب مرد
تا که یکی گوهر دردانه خورد
ساز مخالف زده ام من ولی
حال زنم ناله کنم یا علی
یا علی ای شیر خدا راه دین
راه مرا راه خودت کن همین
یا علی آسودگی من بیار
تخم محبت به دل من بکار
من که وفادار توام یا علی
زین همه طوفان تو مرا ساحلی
شیر خدایی تو هوا نیستی
یا علی ای شیر خدا کیستی؟
آن که خدو زد به تو خود نیست باد
نام تو حق است به دل، نیست باد
از همه مردان دو عالم سری
بانگ زنم از دل و جان یا علی
گوهر دردانه دل نام توست
اشک دو چشمم به دلم راه جست
اشک زند مرهم دل را ولی
نام تو مرهم به دل و جان علی
من ندهم دست دگر هوش را
از پی هر می که برد گوش را
غسل مرا از می نابم دهید
گفته برخیز به خوابم زنید شعر از : فرزین
...............................................................
.....................................................
........................................
ای که درمان مرا خوب خودت می دانی
ای امام هشتمین حرف مرا می خوانی
شوق دیدار حرم دارم و بس
کی می دی به ما رضا ، رضایت خدا رو پس؟
اگه با پا نمیشه با سر میام پیش حرم
تو فقط اشاره کن تا که کنم فدا سرم
یه پرنده هستم که غریب تو لونه ام
تو حرم آروم می گیرم انگاری تو خونه ام
ای امام ضریح تو پر از هوای نور بود
دست من کوتاه ، ضریح واسم چه دور بود
توامام رضایی و می خم ز من راضی باشی
هشکی ضامن نمیشه اگه تو ضامن نباشی
تو غریب نیستی و من غریبه ای به پای تو
مگه عشق دیگه ای هست که بیاد به جای تو؟
حرمت از دور واسم مثل یه کهکشون میشه
تو دلم اون کهکشون همیشه یک نشون میشه
پا میذارم تو حرم توی دلم غوغا میشه
سر تا پای بدنم فقط رضا رضا میشه
دست می گیرم به حرم اشکم خودش جاری میشه
دل من غیر خدا از هر کسی خالی میشه
وقتی از حرم میرم توی دلم خالی میشه
اشک من یواشکی از چشم من جاری میشه
وقتی اسم تو میاد دلم ز جا کنده میشه
هر یتیمی تو حرم لبش پر از خنده میشه
آقا جون امام رضا قلبم و از زمین بگیر
ببرم تو آسمون عشقت و از دلم نگیر
نمی دونم که کجام وقتی میام توی حرم
من می خام بگیرمش ضریح و توی بغلم
پا میذارم تو حرم دلم پر از غوغا میشه
سر تا پای بدنم رضا رضا رضا میشه
تو امام رضایی و می خوام ز من راضی باشی
هیشکی ضامن نمیشه اگه تو ضامن نباشی
شعر از : فرزین
بنام خداوند بخشنده مهربان
آرام و مهربان ..............
پرنده ای در جزیره رویاها در اقیانوس مواج خیالها زندگی می کرد در آن عزلت و تنهایی بزرگی اقیانوس مانع از آن میشد که بال و پری بزند برای رفتنو یا حتی به این فکر کنه که دنیایی ورای این جزیره وجود داره تا اینکه روزی صدایی از سمت آب آمد پرنده ای کوچک بودبا چشمانی مهربان و اشکبار که امواج او رابدانجا اورده بوداز این پس پرنده جزیره را آرام و پرنده آب آورده را مهربان می نامیم.
آرام ابتدا ترسید تا حالا هیچ جنبنده ای ندیده بود فکر می کرد دنیا همون جزیره کوچک خودشهو خودش هم تنها موجود دنیا آرام عقب رفت ولی مهربان واقعا مهربون بودیه تکونی به بالهاش داد بعد سلام کرد آرام چیزی نگفت مهربان گفت میای با هم دوست بشیم ؟
باز هم آرام چیزی نگفت آرام گفت : چرا اومدی اینجا ؟
مهربان گفت راهممو گم کردم بعد افتادم توی آب و خوب که رسیدم به این جزیرهو بهتر که تو اینجایی وگرنه از غصه دق می کردم .
آرام با تعجب گفت تنهایی؟ تنهایی دیگه چیه ؟ آرام با اینکه همیشه تنها بود اما نمی دونست تنهایی چیه چون با دیگران بودن رو تجربه نکرده بود.
دیگه با هم حرفی نزدند – هر کدام به چیزی فکر می کرد آرام به همین دنیای کوچکش و مهربان با اینکه در این جزیره کوچک بود اما به دنیایی ورای اون فکر می کرد .
شب شد مهربان گفت آرام میترسم آرام گفت ترس؟ ترس چیه ؟
مهربان شگفت زده شد گفت آرام تو خیلی عجیبی تو با همه فرق داری
سالها بود دنبالت می گشتم بعد گفت آرام عزیز با تمام وجود عاشقتم و دوستت دارم
اما آرام باز هم چیزی نگفت بعد سئوال کرد راستی عشق و دوست داشتن چیه ؟
مهربان گفت نمی دونم .
آرام گفت نمی دونی ؟
مهربان گفت : یعنی اینکه می دونم ولی نمی دونم چه جوری بگم یعنی هست ولی نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!
آرام گفت آها مثل اون انجیری که روی قله کوه جزیره ست که وجود داره و من به فکرش هستم اما چون وقتی میرم از اون بخورم وسط کوه بالهام یخ میزنه و من بر میگردم پس هست ولی نیست !!!!!!!!!!
مهربان خندید آرام هم خندید هر دو شادمانه خندیدند
مهربان دست آرام رو گرفت و فشرد گفت آرام جان
عشق همین لبخند ماست و ادامه این خنده تا ابدیت یعنی دوست داشتن !!!
آرام گفت یعنی تا همیشه هست ؟ مهربان گفت آره تا همیشه آرام گفت:
ولی تو که گفتی مثل اون دونه انجیر هست ولی نیست ؟
مهربان گفت وای آرام جان عشق که انجیر نیست !!!!!!عشق و دوست داشتن خیلی والا هستن
آرام گفت اگه نباشن چی میشه ؟مهربان گفت ما غمگین میشیم !!!
آرام گفت غم چیه ؟ یه قطره اشک اومد گوشه چشمای مهربون
آرام گفت این غمه ؟ مهربون گفت این ثمره غمه این اشکه
آرام گفت پس اگه اینطوره مهربان جان من یه روز غمگین شدم
مهربون گفت چرا ؟ آرام گفت یه خاشاک رفت توی چشمم اشک اومد
پس غمگین شدم .
مهربان ، آرام رو در آغوش کشید و گفت آرام من تو خیلی خوبی خدا کنه هیچوقت غمت رو نبینم .
و دنیایی جدید برایشان شروع شد بخصوص برای آرام
نمی دانم تا کی – چند وقت اما روزی آرام از خواب بیدار شد اما خبری از مهربان نبود
بله به همین سادگی مهربان رفته بود اما چرا ؟
آرام گیج شده بود غم دنیا افتاد توی دلش احساس تنهایی می کرد
آرام با چشمانی اشک بار اومد لب آب و با بغض و زیر لب گفت :
مهربان خوبم حالا می دونم ترس چیه می دونم عشق چیه
میدونم غم چیه و تلختراز همه می دونم جدایی و تنهایی چیه
بعد پرواز کرد به سمت اقیانوس !!!!!!!!!!!!!!!!
یه پرنده یه پرنده، تنهایی لونه گرفته
کنج یک جزیره تنها ، طفلکی خونه گرفته
این پرنده هیچکسی رو، توی عمر خود ندیده
یا واسش تو زندگانیش، هیچکسی یک گل نچیده
ما میگیم که این پرنده، طفلکی چه غصه خورده
اما حتی اسم غصه،به گوشای اون نخورده
اون نه دوست داشته کسی رو ، تا حالا عشقی نداشته
شاید واسه همینه تا حالا غصه نکاشته
حتی اون فکر نمی کرد که عشق شاید یه جور نیازه
اما یک روز یکی اومد، تو جزیرش بی اجازه
آره یک پرنده ای بود کوچیک و خوشگل و ساده
طفلی ترسید تو جزیرش ، یکی نر بود یکی ماده
طفلی زود گفت تو کی هستی ، اومدی به این جزیره ؟
چشم من تو زندگانی هرگز هیچکسو ندیده
گفت منم خسته از شب ، یه مسافر ، یه غریبه
فکر کنم چشای من هم تو رو هیچ جایی ندیده
گفت که من دنبال یک راه یه مسیر تازه بودم
اگه این ساحل نبودش تا حالا جنازه بودم ................
داستان و شعر از : فرزین
فرياد رس !!!!!!!!!!!!
شب چه تاریک و سکوتی مبهم است
این سکون سهمناک دور و بر !!!!!!
صد هزاران کشته بیجرم اندر ذهن ما
صد هزار آلودگی در روح ما
یا ز نادانسته های بیش از دانسته ها
کوششی بیحاصل و سدی عظیم
سرنوشتی تیره و اندیشه هایی تیره ناک
فکرهای بی دلیل صبح و شام
قصه ای از غصه های ناتمام
مرگ ما بوده تمام غصه ها
برگهای زندگی را باد برد
تیرگی هایی که می آیند در اطراف ما
صد بغل یاس سفید آتش گرفت
بی دلیل و بی نوا و بی صدا
شعرها ناخوانده ماند
فکرهایم باد برد
موجهای وحشی شب نور جانم را گرفت
اشکها خشکید و دل بار دگر آشفته شد
مهر و ماهم را چه سنگین سایه های غم گرفت
سهمم از دنیا بجز یادی ز چشمان سیاهت در شبی تاریک نیست
از شب شادی دگردر خاطر من هیچ نیست
در شبی سنگین که ما بازیچه ایم
بازی ما صد دروغ دیگر است
بانگ نی در گوش من چون خنجر است !!!!!!!!!!
وا ژه ها معنایشان صدها فریب
شاخه های تازه و سرسبز سیب
رویشی دارند در خاکی کثیف
سیبهایش مزه صدها دروغ
میوه های بی طراوت بی فروغ
وای بر من فکرهایم را باد برد
سیبهای ذهن من را گاو خورد !!!!!!!!!!!!!!!!!
شب سیاه و وهمناک و سهمگین
شورشی در ذهن ما و کشته های بیگناه
صد اسیر دست بسته بیصدا
قایقم بشکسته اندر موجها
داد و قال ساکت اشباح ما
وای بر من فکرایم را باد برد
باغبان اندیشه هایم زود سوخت
رحلت جانسوز قلبی آتشین
نیست ما را در شب تاریک کین
ف و ر و یا و دال و ر و سین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (1)
1- فریادرس

شعر از : فرزین
بازی سرنوشت !!!!!!!!
چیه اسم بازی ما ، بازی خنده وحشت
قصه تلخی که باختیم خودمون و آدمیت
ما به هم راست نمی گفتیم ما با هم یکرو نبودیم
این سرانجام نوشته خشم و درد و مرگ و نفرت
اینجا دریاهاش سیاهی موجی از آشفتگیها
قصه بودن عشقه ، یه نبرد بین من و ما
خنده موج خنده نیست یه خشم کوره
راه شهر پشت دریا می دونم که خیلی دوره
توی دریا قایق ما کوچیکه انگار اسیره
پیرمرد و مه گرفته، نرسیده اون می میره
ما به اون داریم می خندیم ، اما توی موج اسیریم
یه روز ، پیر و مه گرفته نرسیده ما می میریم
آره اینه رسم بازی رسم سرنوشت و آدم
توی این قمار که دارم همه چیزم و می بازم
شعر از : فرزین
روح را پيدا کن
راه شب تاریک است
کوچه ها باریک است
هیچکس پیدا نیست
دانه های دل ما پنهان است
روح سرگردان است
ماه هم پیدا نیست
دست بر دیواریم
نور از شب سیه می خواهیم
حرفهامان هذیان
چشمهامان گریان
شبح روشن ما گم شده است
سردی حنجره هامان پیداست
شعرهامان تب سردی دارند
آتشی پیدا نیست
نور خورشیدی نیست
حتی از بخت بد این دل ما
کرم شبتابی نیست !!!!!!!
و خبر می آید
غول بد جنس سر کوه بلند
نور خورشیدک ما بلعیده است
بعد سرمست غرور
راحت آنجا سر کوه خوابیده است
مارهایی بر دوش مغز ما را خوردند !!!!!!
کاوه در بند غل و زنجیر است
و فریدون خواب است !!!!!!
تیر آرش به زمین افتاده
کاویان درفشمان در خاک است
دشتهامان پر از تورانی است !!!!!
و چنین است که روح آشفته است
قصه روح من و توست چو مه
داستان دل تنهای همه
و چنین است سئوالی بر جان
رستم روح چرا خوابیده است ؟
گرز سیصدمن ، روح تو کجاست ؟
غل و زنجیر خود و کاوه خود را وا کن
آن فریدون دلت پیدا کن
تیر آرش و کمانش بردار
شاخ غولت بشکن
نور خورشیدی شو
راه خود پیدا کن
ماه را پیدا کن
شکم غول سه شاخت بشکاف
نور خورشید آنجاست
کاویان درفش خود پیدا کن
و تو بر پا دارش !!
بر علیه هر چه تاریکی هست
تو خودت خورشیدیس بیا پیدا باش
آری همچون خورشید
تو اگر خوابیدی
همه جا تاریک است
پس بیا پیدا باش پس بیا پیدا باش
شعر از : فرزین
به تو می نويسم از تو ...
به تو می نویسم از تو با تو از تو می نویسم
می خوام از واژه غربت دیگه هرگز ننویسم
حالا دست من تو دستات تو کنار من می مونی
اما من هنوز میترسم ، من زمین تو آسمونی
اما نه، من نمی ترسم تا ابد پیشم می مونی
می دونم قصه عشق و از چشام داری می خونی
گل لبخند روی لبهات اینه آرزوم همیشه
توی دنیا واسه من ، هیشکی مثل تو نمیشه
با تو از تو می نویسم ای تو اقیانوس بی موج
ای همیشه مهربونم ای تو آروم ای تو در اوج
با تو از تو می نویسم ای تو پر احساس دریا
ای تو رهنمای امروز توی قصه های فردا
ای تو بهترین امیدم واژه قشنگ بودن
اگه تو نباشی اینجا واژه هام مرگ و نبودن
اما حالا تو کنارم بیخیال روزگارم
شعر موندن با تو خوندم روزگار و بیخیالم !!!!!!
شعر از : فرزین
نغمه جاويد.....
این نغمه جاوید من است
این صدای هزاره ها ی بیصدای من است
در غروبی پر از چکاوک
در هزار توی خیال
نقشی از آفتاب
از شمیم گلهای نابوئیده
برای زمستانهای خاطرمان
نسیم می آید !!!!!!
و مرا و گرد و خاک را
تا جاودانگی عطر ها خواهد برد!!!!!!!!!!!!!
(فرزین)
هست نيست ؟ !!!!!!!!!
از پس این شب سحری هست نیست ؟
باغ دلم را ثمری هست نیست ؟
فکر من این است به هرروز و شب
بهر یتیمان پدری هست نیست ؟
بوسه زنم بر لب همچون گلت
بهتر از این لب شکری هست نیست ؟
عشق من آتش به جهانی زده
در تو ز آتش اثری هست نیست؟
در قفس عشق تو ام ای عزیز
بهر فرارم گذری هست نیست ؟
من که شدم پیر ،جوانی هنوز
پیر غمت را نظری هست نیست ؟
سر به بیابان نهم از عشق تو
جز شرر عشق شرر هست نیست؟
یا رب از این عشق وصالم بده
جز به ره مرگ رهی هست نیست ؟
شعر از : فرزین
بدون شرح ..........
حافظ ........
کلام بزرگان ...........
پروردگارا
به من آرامش بده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند
معلم شهید-------------------------------------------------------------------------------------------
.................................................................................................................................
اگر تنهاترين تنها شوم، باز خدا هست، او جانشين همه’ نداشتن هاست
نفرين وآفرين ها بي ثمر است.
اگرتمامي خلق گرگهاي هار شوند واز آسمان ، هول وكينه بر سرم بارد،تو مهربان
جاودان آسيب ناپذير من هستي ...
مناجات...
بار خدایا،هر بندهای از بندگانت که از من به او آسیبی رسیده یا ازمن آزاری دیده یا به سبب من ستمی بر او شده و من حقش را ضایعکردهام یا مانع دادخواهی او شدهام،پس بر محمد و خاندانش درودبفرست و به بزرگواری و بخشندگی خویش از من خشنودش گردان و ازخزانه کرمت حقش ادا فرما.آنگاه مرا از کیفری که به موجب حکم تومستوجب آنم در امان آر و از عقوبتی که به مقتضای عدل توسترهایی بخش،زیرا که مرا نیروی تحمل خشم و انتقام تو نیست و تاب وتوان من غضب تو را بر نمیتابد،که اگر به مقتضای استحقاق من جزایمدهی هلاکم ساختهای و اگر جامه رحمت خود بر من نپوشانی تباهمکردهای.
ای خداوند من،از تو چیزی را میطلبم که عطای آن از تو هیچنکاهد و برگرفتن باری را در خواست میکنم که بر تو گران نمیآید.ازتو میطلبم بخشایش نفسم را،نفسی که او را نیافریدی تا از خود،زیانیرا دور سازی یا به سودی دست یابی،بلکه او را آفریدهای تا قدرتخویش در آفرینش چنان چیزها به اثبات رسانی و آن را دلیل تواناییخود بر خلقت همانندان آن قرار دهی.
برگرفته از مناجات سی و نهم امام سجاد (ع)
کيست صدا می کند مرا ؟؟؟!!!
محرم است دل به یار بسپاریم........

من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ .............
برای تو که بهترينی ...
صدا
در آنجا، بر فراز قله ي كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
بخود گفتم : كه در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن
به سوي ابر هاي تيره پر زد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم: كاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بيتاب كوبيد
در زرين قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدن
ز توفان صداي بي شكيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند
ستون ها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره ، درون حوض كوثر
خدا در خواب رويا بار خود بود
به زير پلك ها ، پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش
ولي آن پلك هاي نقره آلود
دريغا ،تا سحرگه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
بروي ديده اش بنشسته بودند
صدا ، صدبار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه ي خشم
حرير خواب او را پاره سازد
صدا فرياد مي زد از سر درد:
بهم كي ريزد اين خواب طلايي؟
من اينجا تشنه ي يك جرعه ي مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي!!
مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از ((صدا)) ديگر تهي بود
ولي اينجا به سوي آسمانهاست
هنوز اين ديده ي اميدوارم
خدايا اين صدا را ميشناسي؟
من او را دوست دارم ،دوست دارم
3 ژوئن 1957-مونيخ (فروغ فرخزاد)
بدون شرح !!!!!
آب را گل نکنيم ...
http://www.sohrabsepehri.com/flashintro.htm
ستاره شناس .....
من و دوستم مردِ كوري را ديديم كه در سايه ي معبد تنها نشسته بود.
دوستم گفت: ‹ ببين، اين داناترين مردِ سرزمين ماست.›
آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوي آن مرد رفتم و درود گفتم.
پس باهم سخن گفتيم.
لحظه اي بعد من گفتم : ‹ مي بخشيد كه مي پرسم؛ ولي شما از كِي كور شده ايد؟›
گفت: ‹ من كور به دنيا آمدم. ›
گفتم: چه رشته اي از دانش را دنبال مي كنيد؟
گفت: ‹ من ستاره شناسم. ›
آنگاه دستش را روي سينه گذاشت و گفت:
من همه ي اين خورشيد ها و ماه ها و ستاره ها را رصد مي گيرم.
جبران خليل جبران / پيامبر و ديوانه
تو کز محنت ديگران بی غمی ...
معلم چو ناگه بيامد کلاس
چو شهر فرو ريخته شد کلاس
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسيده خاموش شد
معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بربسته بود
سکوت کلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز بخوان
که تا ما ببینم سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود
بجز آنچه دیروز در اینجا شنفت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر دگر ... وای یادش نبود
ببين احمدك هم گرفتار شد
جهان پیش چشمش بسي تار شد
.....................
چرا احمدک کودن بیشعور
نخواندی چنین درس آسان بگوی
معلم چنين گفت با لحن گران
مگر چیست، فرق تو با دیگران
عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموز،گار
نمی داند آیا در این میان
چه فرق است بین دار و ندار ؟
به ایشان به جز مهر و خوبی، خوشی
نیازید هرگز کسی هیچ دست
ولي مادر من كه زودي برفت
غمش تا هميشه به جان نشست
كه من مي کنم پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است
معلم چو کوهی ز جا کنده شد
و زآن موج وخشم و پر از کینه شد
به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه كه دستت پر از پینه است
رود یک نفر سوی ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد
به چشمان احمد کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :
بیبنم کمی صبر کن
تحمل خدا را تحمل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی !!!!!!!!!!!
به نظر من زیبا بود دوستان ولی نمی دونم از کیه ؟؟؟؟؟؟؟
زيبا و غم انگيز...مرگ ماهي ها
قرار است امشب دو ماهي بميرند
که ديگر سراغي ز دريا نگيرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهاي پيرند
و بوي جهنم که آيد از اين شهر
و مردان اينجا چه نا سر به زيرند
تمام فصولي که مي آيد امسال
بدون شک از ابتدا سردسيرند
بعيد است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگيرند
و يک سال ديگر گذشت و نفسهام
از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند
شب سرد و بي انتهاي زمستان
قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند
دو خط موازي فقط هم مسيرند
















